تبليغاتX
روزهای بی تــــو ... !!!

روزهای بی تــــو ... !!!

 

بخدا میسپارمت

تو ای رویای شیرینه محال

بخدا میسپارمت

رهگذره خسته شبهایم

کاش بدانی دگر بی مهتاب شده ام

آه گم شده ام !!!

چطور چنین سازه جدایی نواخته شد؟!

گوشم زسازهای وداعه همیشگی !

و فرسنگ ها  فاصله پر شده است

کاش راهه بازگشتی بود ٬

کاش میشد از تو و حضورت نوشت٬گفت٬باتوبود٬کاش . . .

چه میتوان گفت و چه باید کرد؟

شاید باید در تاریکی ها قدم به جادهایه سرنوشت گذاشت

و دل را درین سوسوها رها کرد

شاید . . . !!!

 

 

 

 


.:ادامــه مـطــلــب:.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390 1:22 بعد از ظهر توسط ghogha |


سو سو هایم دگر به جایی قد نمی دهد

گویی بغضی تازه

راهه نفسم را بسته ...

مرا چه شد ؟

بی تو نمیشود جایی بود !

در همه حالم  اندوه ٬خستگی ٬ پریشانی

حتی انتهایه خند ه هایم

بر لبانم یادتت نقش میشود !!!

دستانم  بی تابه آمدنت اند

برایه مرگشان کافیست بدانند

دگر نخواهی آمد

کاش بدانی چشمانم مادامی که قلبم

تنگت میشود ٬  بی اختیار میبارنند

بلکه جایه پایت روشنی بخشد ٬

تا شاید بیای !!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 6:35 بعد از ظهر توسط ghogha |


 

هر جا، همه چیز به تو می رساندم

 

اما تنها خیالت دلم را می لرزاند

 

زمانه آمدنت سر رسید و از تو خبری نشد

 

ای کاش هیچگاه ازین احساس تازه نمی شدم

 

کاش در عالمه خلصگی فرو بروم

 

دگر هیچ احساسی نمی خواهم

 

هرچند گاه دلم پر میکشد سویه آن حس وحال

 

سویه آن خاطرات

 

ودر من وسوسه ی دوباره ایی شکل می گیرد

 

چنانکه میتوان هر روز

 

 از  رنجی نهفته سمته مرگی تدریجی پیش رفت

 

مرا هم راه نجاتی هست ؟؟!

 

بی راهه ها فراونند

 

برایه لحظه ایی غافل ماندن ازین حس و حال

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 10:19 بعد از ظهر توسط ghogha |


 

باید باورم شود

آن ناکامی . . .

باید فراموشم شود

آن لحظه های شور انگیز

آن دل بیقراریها

آن پر زدنها

چراکه دگر نه آسمانیست برای پرواز،

نه پری برای پریدن

 

همه ی آن گذشته ی

شاید خوب ، شاید بد

دگر گذشتند...

باید بپذیرم

که دگراو هست و من تنهایم

 

میدانم تنها خواهم ماند

میدانم . . .

 شاید سهمم اینست

شاید سرنوشتم اینگونه رقم خورد

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389 6:27 بعد از ظهر توسط ghogha |


 

چشمهایت را مبند بر من

از برت می روم

اما بگذار تا آخرین لحظه٬

نگاهت با من باشد

می روم از این دیار

اینجا غریبم٬خموشم٬ماتم

هر رخ سردت سویم رنجیست

می پیچم از درد و مرحم نمی یابم !

 

به درد می اندیشم

به سوز و آهی که از من گرفتی!

و کنون دردورنج را می بخشی؟!!

کاش میدی و میدانستی

شاید هم بدانی !

این ها بوی تازگی میدهند

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389 0:3 قبل از ظهر توسط ghogha |


 

ناخواسته مرا به دریچه ای دعوت کردی

غافل از اینکه آن دریچه رو به تو ره داشت

 

                             آری٬ من از آنجا

بارها به تو نزدیک شدم ٬ بارها . . .

 

                             از آن دریچه به تو نگریستم

بی آنکه متوجه ی نگهم شوی !

 

من تا کشف تو

راه ها یافتم

 

اما چیزی در من مانع ام شد ٬

که از آن راه ها تو را جویم!.

 

ندایی از سمتو سویی میگفت :

ای خسته دل از این راه حذر کن!!!

 

                            من دل خسته و

                            تو مادام در گریزی . . .

 

                                                          دگر تلاش برای چه ؟؟

                                                           آیا می شود ؟. . .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 0:2 قبل از ظهر توسط ghogha |


 

 

دل بی تاب تو

پای آمدنم نیست

من تو راصادقانه

دوستت دارم

و تنها روحمست

که با تو عجین می شود

من غرق یک تمنای با تو بودن

به تو می اندیشم

به تو که در دوردست هایی

به تو یی که چون دوری و هیهات !

   . . .  چگونه شیفته ات شدم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389 7:8 بعد از ظهر توسط ghogha |


 

            تــو در انـدیشه ی هر روزمی . . .

              آه ، من پر توام ،

 

ای تجللی خوبــی ها در اندیشه فرو مرو !

اندیشه ها همیشه رو به دره ی آگاهی ها ره می یابند

 

 

گاه  ، آرزو میکنم

که ای کاش کم تر می دیدم

که ای کاش کم رنگ بود خــاطرم

 

همیشه فاصله ایست

 میانه من و تو

 

میانه من و تو

آفاقیست که نهایتش را نمی بینم

 

مرزها پراز سرند

گذشتن از آنها،

پیوستن به ناشناخته هاست

که میپنداریم همه تعریف شده اند

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389 4:57 بعد از ظهر توسط ghogha |


 

از تو ای خوب میخواهم

که اگر قلب عاشقش

مملوء غم شد

که اگر حس عجیبه دلتنگی

پر پروازش را بست

تو به آن آسمانی ببخش

که وسوسه ی پریدن شود

تا در اوج غمهایش بریزد

و در بی انتهایی آسمان

مست پرواز شود

شاید آن زمان کمی از دلتنگیهایش کم شود

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 7:52 بعد از ظهر توسط ghogha |


درکنار همیموخامـــــوش !

در کنار همیمو در دل

هوس یک صحبت

یک لبخند ، یک نگاه

اما همه دریغ !

اشتباه کردم ، کردیم

کجا ؟چطور ؟

تو بگذر

تو ببخش

روح بزرگت دگر پذیرایم نیست

چرا که تو مدام میگریزی و

در من همان تمـنا هــا

کاش حال که در کنار همیم

به هم نزدیک بودیم

میدانم که بی تاب رفتنی و

هر لحظه ،

تقلایی برای زودتر رفتن

برای کوتاه کردن این لحظات

امـــا . . .

کاش . . .

کاش . . . !!!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین 1389 12:33 بعد از ظهر توسط ghogha |


سلام به دوستان گلم

یکساله دیگه هم گذشت امیدوارم از سالی که گذشت به خوبی

استفاده کرده باشیم و اونچه که لازم بوده رو تجربه کرده باشیم

و برای سالی جدیدخودمونو آماده کرده باشیم  مثل خانه تکانی

که قبل از سال تحویل انجام میشود خانه ی دلهامونم تکونده باشیم

از هر چیزی که سبب ناراحتی میشود تا با فکر و روح آرام واردیکساله

دیگه از زندگیمون بشیم

در سالی که گذشت ممکنه با خیلی ها آشنا شده باشیم که حالا در

کنارمون نیستند !

شایدحضورشون به این خاطر بوده که به هم یا با هم یکسری از باید ها

و نباید ها رو یاد بدیم و یاد بگیریم یا حداقل تجربه اشون کنیم ...

به هر حال گرچه بیشتر روز ها  بلوگ آپ نبوده اما خوشحالم که میتونم

این سعادتو داشته باشم سال جدیدو تبریک بگم

برای همگی بهترینا روآرزو دارم شاد باشید وسلامت

 

                                       نورزتان پیروز   

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389 9:32 بعد از ظهر توسط ghogha |


می زند در من فریاد

نمی دانم چیست و چرا ؟!

من با خود چه کردم

که هر لحظه بی تو برایم پر از آشوبست

گا ه بر من گویند ازین احساس بگذر

احساسی که این چنین می زند بر لبانت مهر خاموشی

این چنین پرواز را از یادتت می برد

آه ، به خود گوییم نکند این احساس

همان سیب کالی بود کز درخت افتاد

و من ز کنجکاوی همه روز هایم را با اویم

بر او گازی زدمو طعمش به دلم نشست

حال نمی دانم چه کنم

مابقی سیب را ؟ !

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 12:35 بعد از ظهر توسط ghogha |


بی قرارم و نمی دانم چه گویــــم

 هزار اندیشه ی تازه

می کشاندم این سو ، آن سو

تو را می خواهم و نمی خواهم !

تو می آیی ناگاه دگر نیستی . . .

می اندیشم نکند این  حیرانی

ترس از دست دادنت است یا  چیز دگری !؟

نمی دانم ، نمی دانم

چرا چنین حیرانم...

                           

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 6:0 بعد از ظهر توسط ghogha |


 

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست

 

که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

 

و در این حسی است

 

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست

 

دل من

 

که به اندازه ی یک عشق است

 

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

 

به زوال زیبای گــل ها در گــلدان

 

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

 

و به آواز قناری ها

 

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

 

آه ...

 

سهم من این است

 

سهم من این است

 

سهم من،آسمانیست که آویختن پرده های آنرا از من می گیرند .

                                             

     فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 12:59 بعد از ظهر توسط ghogha |


در امتداد ایــن لحظه ها

کسی می خواند نام مرا

خط به خط

دریغ و افسوس !!!

که باید رفت و نمانــد

 

دگر زمان ، زمان ماندن نیست

دگر جای ما٬  اینجا نیست.

زخود بیگانه گشتم

چه شب ها که با اندوه  بی تو گذشتند

 

حال آمدی وجان ودل می طلبی زمن ؟!

انگار سالهاست دوری

چرا که نمی دانی جانان را جانی دگر نیــست . . .

 

تو را چه شد ؟؟

بی هیچ نشانی

گریختی زمن و افتاد فاصله ها

حال دگر جز نام آشنای تو

چیزی  در خاطرم  نیست ...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 9:28 بعد از ظهر توسط ghogha |


سال نو رو به همه ی ایرانیان در هــر جا که هستند تبریــــــــــــک میگــم   

دوستای گــــلم برای همتون آرزوی بهترینها رو دارم 

امیدوارم هرجا که هستید خو ب و خوش و سلامت باشید و هیچ

 لحظه ای نباشه که  احساس اندوه و تنهایی کنید

 

با آرزوي 12 ماه شادی، 52 هفته خنده، 365 روز سلامتی، 8760

ساعت عشق، 525600 دقيقه برکت، 3153000 ثانيه دوستی

 

شاد باشید و سلامت  . . .

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388 1:15 بعد از ظهر توسط ghogha |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 1:28 بعد از ظهر توسط ghogha |


 

تو مرا بوسیدی ، بی هیچ کلامی

 

همراه با نگاهی خیره

 

جا گذاشتی در زمان رفته

 

من ندانستم که آن بوسه ،

 

بوسه ی وداع بود

 

وآن نگاه ، پر از حرف ناگفته

 

تو رفتی و امروز

 

یادتت آرام جانمست...

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 2:21 بعد از ظهر توسط ghogha |


 

 در چشمان معصوم تو

 

 چه چیزیست

 

  که مرا این چنین پریشان میکند ؟!

 

 در من دلشوره ی فرداها

 

در نگاه تو امیدی بی پایان

 

آخر مگر می شود نازنینم

 

شاید چون نمی دانی چه در انتظارتست

 

چشمانت پر از نور ست

 

یا اینگونه بی پروا میخندی

 

ویا شاید چون هنوز غرق این قیل وقال نشده ای !!! . . .

 

یا که شاید میپنداری که اینهمه حیرانی برای چه ؟؟؟. . .

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 9:36 بعد از ظهر توسط ghogha |


 

آه که این رهه رفته را نمی شود بازگشت

 

واگر هم می شد

 

رفتنش دشوار بــود . . .

 

هر چند که در جوار آن همه نا همواری ها

 

زیبایی ها بسیار بودنند !!!

 

اما دگر این پاها خسته تر از آنند

 

که یارای رفتنه دوباره دهند . . . . . . .

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387 8:21 بعد از ظهر توسط ghogha |


X

کاش میشد هیچکس تنها نبود . . .

کاش میشد دیدنت رویا نبود . . .

گفته بودی بی تو می میرم ولی !

رفتی و گفتی که اینجا جا نبود !

سالیان سال تنها مانده ام

شاید این رفتن سزای ما نبود

باز هم گفتی که فردا میرسی !

کاش روز دیدنت فردا نبود !!! . . .


Home
Email
Profile
.:Bahar 20:.

Archives

90/06/01 - 90/06/31

90/05/01 - 90/05/31

89/06/01 - 89/06/31

89/05/01 - 89/05/31
89/04/01 - 89/04/31
89/02/01 - 89/02/31
89/01/01 - 89/01/31
88/05/01 - 88/05/31
88/03/01 - 88/03/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31




Links

پشت نقاب شب
سالهای بر باد رفته
دست نوشته های من برای تو
قالب های فوق جدید


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها: